مهرازی

وب نوشت های ن حسینی

مهرازی

وب نوشت های ن حسینی

مهرازی

اینجا
جایی ه که
بدون دغدغه ی باز نشر
از وبلاگهای دیگه،
توش مینویسم..

بایگانی
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندها

۲۷۸ مطلب با موضوع «آگهی غیر بازرگانی» ثبت شده است

۱۱دی
آپارتمان ما اینجوری ستکه اگر کسی برای پهن کردن لباسهای شسته شده اشجا کم بیاوردمیتواند روی میله ی توی آسانسور هم حساب کند...یعنی اینقدر وفاق توی ساختمان ما موج میزند!!!ما اینجور آدمیم یعنی......!!!!
نرگس حسینی
۰۷دی
اس ام اس های تبلیغی که فرت و فرت میرسندکافی نبود!لینکدونی و بخش نظرات وبلاگ هم پر شده اند از تبلیغ....کارمان شدهپاک کردن هرزنامه ها...حالا این وسطوزیر بهداشت هم برکنار میشود!آن هم برای ...
نرگس حسینی
۰۶دی
انسان گذشته هرگز هنر را برای حدیث نفس یا بیان خویشتن، گریز از واقعیت استغراق و تلذذ و یا آرامش نمی خواهد؛ او در هنر به اقتضای فطری خلاقیت وجودی خویش پاسخ می گوید که جلوه ای از خلاقیت خداست و بدین ترتیب، هنرمند در هنر خویش وسیله ای برای تقرب به خدا می جوید. و البته باز هم ذکر این نکته لازم است که هنر دینی در این روزگار حتی در میان ما مصداقی ندارد و اگر سخن از هنر دینی به میان می آید، از یک سو راجع به گذشته هاست و از سوی دیگر راجع به افقی که در پیش روی داریم.سید مرتضی آوینی - حلزون های خانه به دوش
نرگس حسینی
۰۱دی
الحمدللهحاج خانم از بیمارستان مرخص شد.ولی من فرصت نکردم این سیر بیمارستان نویسی را تکمیل کنم..خیلی از موارد مانده بود...مثلا .......مرجان را بدرقه کردم تا دم در لابی بیمارستان.داشتم با آسانسور برمیگشتم سمت طبقه سه قسمت جراحی عمومی،توی آسانسور یه نیروی خدمات مرد با دو تا نیروی بهیار ایستاده بودند به صحبت.به نظر شما موضوع صحبت چی بود؟؟؟چه رنگ مو یی به اون دو تا خانم میاد؟آقای نیروی خدمات، یه جوری درباره رنگ موی نظر میداد که من فقط از خدا میخواستم زودتر آسانسور برسه طبقه 3 .....مشمئز کننده بود...
نرگس حسینی
۲۹آذر
اندر حکایت پایان دنیاحرف زیاد شنیدیم..اینم ببینید.
نرگس حسینی
۲۸آذر
همیشه از اینکه چرا هنرستان نرفتم یا انسانی نخوندمبا خودم بحث داشتم.ولی هیچوقتدلم نمیخواست تجربی بخونم..
نرگس حسینی
۲۸آذر
این مریض بقلییه روز منتظر دکترش بودباید یه زمانی میگذشت تا دکترش میومد..تا دکترش اومدبا یه لحن باحالی برگشت گفت:به به!آقای دکتر!بالاخره چشم ما سعادت پیدا کرد شما رو ببینه!!دکتره پکید..!
نرگس حسینی
۲۸آذر
یه همراه مریض اینجا هستاینقدر راحته،آدم فکر میکنه طرف توی خونه شه!با شلوار راحتی بنفش و دمپایی،روسری در حد کبودی،به همه ی اتاق ا سر میزنه...با همه دوسته..بچه رشته..لهجه داره ، مادر بگرید..خیلی باحاله...
نرگس حسینی
۲۸آذر
بیمارستان با این عظمت!لین همه کراوات!این همه فرنچ ناخن!این همه رژ لب!این همه عزیــــــــــــــــــــــزم!!ورداشته ورودی wi-fi شو بسته!!!بی ادبِ بی تربیت!!!
نرگس حسینی
۲۸آذر
مطالبی که با عنوان بیمارستان مینویسم راشاید برخی دوستانبه صورت داغ و دست اولاز طریق پیامک دریافت کرده باشند..ولی دیدم که خالی از لطف نیست اینجا بنویسمشان..کلا توی بیمارستان وقتی هر حالی داریو هیچ کس برای دو کلام حرف حساب زدن نیستتنها کار باقی مانده ، کتاب خواندن، نوشتن، و پیامک فرستادن است..ممنونم از همه ی آنهایی که این روزهاپیامک های پرت و پلای مراکه گه گاه اشتباه میفرستمبا صعه صدر جواب میدهند..برای آدمی مثل من که حتی با خون هم رابطه خوبی ندارد،هندل کردن بودنم در فضای بیمارستان،جز با این حرکات محیر العقولممکن نیست..سپاسگزارم.
نرگس حسینی
۲۷آذر
یه چیزاییبیشتر از بیخوابی و دیدن خونتوی بیمارستان ، آدمو اذیت میکنه..مثلاحال بد بیمارامثلااینکه تمام بیمارای اتاق ممنوعیت غذا خوردن دارن و برای تو به عنوان همراه، غذا میارن..مثلارفتار بعضی از همراهان بیمارا، که فضای بیمارستان رو با خونه شون عوضی میگیرن..مثلاروابط بسیار نزدیک پرستارها با برخی دیگر!مثلا......تنم میلرزه..خدا نصیب نکنه..تن تون سالم..تن سالم تون، عبد و عبید پروردگار.
نرگس حسینی
۰۷آبان
آدم های نتآدم های خسته ای هستند..اصلا اهل آپ کردن نیستند...باید دوستان اینترنتی ام را عوض کنم..حالا من دارم زندگی جدید م را میچینم.. شما ها چه تان است؟؟خیلی خنک ید بچه ها..خوشم نیامد.
نرگس حسینی
۲۵مهر

#

من ده روز نبودم!چه خبره مملکت؟؟؟؟اصحاب کهف م اینقدر سورپرایز نشدن!رفتم یه خاکشیر خوردمقبلا 1000تومن بود،الان ازم 3000تومن گرفت!!!میگم مطمئنی 3000تومنه؟؟!!!میگه خانوم از دلار خبر نداری انگار....!!!!!!!آخه خاکشیر چه ربطی به دلار داره؟؟؟؟!!!نهتو بگو...................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نرگس حسینی
۲۵مهر

#

خوش به حال پیاده روی هاییکه مقصدشحرماست...
نرگس حسینی
۲۵مهر
پدرمپسر خاله ای دارد بنام محمودکه وقتی به دنیا آمداز دست قابله افتاد و دچار ضایعه ی مغزی شد.محمود آدم بسیار جالبی ست..بچه که بودم توی ارتباط مان با محمود همیشه توی خوف و رجا بودیم..یکهو داد میزد سرمان..یکهو مهربان میشد..محمود دست با خیری دارد..هر سال عیدی که میرویم خانه ی خاله بادومی - خاله ی بابا، باغ بادام و گردو داشت، بچه از قدیم با این نام صداش میزدند... تا اینکه سر یک کینه ی قدیمی، یک نفر تمام باغات او را آتش زد...-من سعی میکنم حتما از دست محمود دشت اول سال م را بگیرم...آن دشت میشود برکت کیف پولم..و همیشه این دشت های اول سال محمود یک جاهای عجیب و غریبی خرج میشوند......توی حرم حضرت عبّاس علیه السّلام   یک بخشی هست به اسم نذورات.توی اینجا به ازای مبلغی که توی صندوق میریزی،میتوانی کاشی حرم بگیری.ما هم که خیلی پول همراه مان نبود.کلا پول با خودمان نمیبردیم حرم.روز آخر بود و ما میخواستیم حتما از آن کاشی ها بگیریم.5تومان از هدیه ها را نگه داشته بودیم.کاشی که انتخاب کردیم میشد 6 تومان.هر چی نگاه کردم به کیف پولم هیچی توش نبود..پاک پاک...عین نوار قلب میت...!..یهو یاد دشت اول سال محمود افتادم...اون تنها پولی بود که همراهم بود..دو تا 500تومنی......دشت اول سال محمودنذر حضرت سقا شد....چه لیاقتی داره این محمود...
نرگس حسینی
۱۵مهر
آدم باورش نمیشه. . . . . خیلی حرف داشتم برای نوشتن.. خیلی .. ولی حالا اینقدر دیر شده که باید مینیمال ترین جمله رو گفت.. ساده ترین شو.. حلال کنید.. تا چند ساعت دیگه نایب الزیاره همه هستم ان شالله.. کربلا.. هرکار کردم نشد بغضمو بخورم.. دم خداحافظی  زدم زیر گریه.. کار ما این روزها شده گریه.. حتی این چشم های کویری...
نرگس حسینی
۰۷مهر
شاید بعضی حرفها راباید فقط توی دفترچه یادداشت شخصی آدم ها خواندنه توی وبلاگشاننه توی روزنامهو نه توی هیچ نشریه ی عمومی..ولی انگار دیگر آن آدمی نیستمکه حرف هایش راتوی آن "دفتر سبزه" بنویسد و طوری نوشته هایش را کد کندکه حتی حالا وقتی بعد 7-8سال میخوانمشانخودم هم یادم نمی آید موضوع چی بوده!و دفتر سبزه را توی هفت تا سوراخ قایم کنم که مبادا دست کسی به آن برسد و بفهمد من چی نوشتمو توی ذهنم چی میگذرد!گرچهحالاسالهاستکه دفتر سبزهو بیشتر دفترهاتوی گوشه ای از خانه ی شماخیلی راحت و بی دغدغه آرام گرفته اند..چند وقت پیشکه داشتم خرت و پرت هایم راجمع و جور میکردمبه بخش قابل توجهی از نامه و دست نوشته های خودم و دوستاناز دوره ی راهنمایی تا اواخر دانشگاه رسیدم..خودش یک کارتن بود..عادت نداشتم مکتوبات را دور بریزم.حتی کاغذهایی که برای سخنران برنامه ی اختتامیه پایگاه های تابستانی نوشته بودیم هم توی کاغذها بود..و حتی کاغذهایی که توی ساعت کلاسبین من و حانایو رد و بدل میشد..و معمولا پر بود از تراوشات ذهنی حانایو و جواب های منظوم و منثور من..و یک عالمه از فحش هایی که آن دوست کارد و پنیرمان نثارم کرده بودو نامه های عاشقانه و غیر عاشقانه ی الباقی رفقا..کلا برو بچز مدرسه ما زیادی دستی در نوشتن داشتندو البته من هم همه را ترغیب میکردم به نوشتن.....القصه کهبخش اعظم کاغذها را ریختم دور...و با هر کدامشان یک دنیا خاطره ی خوب و بد...ذاتا آدم خاطره بازی هستم..دیروز همسر تعریف میکرد از یک مستند که تازه دیده بود..توی آنیک نفری بود که کلا توی گذشته گیر کرده بود..اصلا توی حال زندگی نمیکرد..آخرش یک جمله گفت خیلی رفتم توی فکر...گفت : خیلی بده ها...   آدم توی اون دوره بمونه...و من گفتم : آره ..   خیلی بده آدم توی هر دوره ای بمونه...و بعد چند لحظه سکوت کردم...دیدممدتی ست که خودم هم دچار همین مسئله شده ام.مدتی ست که به جای اینکه کاری کنمفقط دارم به کارها و دوران های سپری شده ام میپردازم..بایگانی کردن خاطرات و یادآوری گذشته کار بدی نیست..ولینه اندازه ای که موتور محرکه ات را از کار بیندازد..این روزهای پر گرهبالاخره سپری میشوند...ولی وای به حال مناگر بدون هیچ توفیقی سپری شوند..
نرگس حسینی
۰۱مهر

#

مثل رودیک عمرهرکه را دوست داشتمبدرقه کردم‬..............
نرگس حسینی
۲۸شهریور
فعلا گوشی م گم شدهکسی کاری داشت اینترنتی در خدمتم..شماره منزل رو هم که اونایی که باید داشته باشن دارن.توی آخرین پیامک داشتم درباره ی طاقت بحث میکردم.نمیدونم خدا میخواد طاقت منو بسنجه؟
نرگس حسینی
۲۸شهریور
خدا مشتی خاک را برگرفت . می خواست لیلی را بسازد ، ازخود در او دمید . و لیلی پیش از آنکه باخبر شود ، عاشق شد .سالیانی است که لیلی عشق می ورزد . لیلی باید عاشق باشد .زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد ، عاشق می شود .لیلی نام تمام دختران زمین است ، نام دیگر انسان .خدا گفت : به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید .آزمونتان تنها همین است : عشق . و هر که عاشق تر آمد ، نزدیک تر است . پس نزدیکتر آیید ، نزدیکتر .عشق ، کمند من است . کمندی که شما را پیش می آورد . کمندم را بگیرید .و لیلی کمند خدا را گرفت .خدا گفت : عشق ، فرصت گفتگو است . گفتگو بامن .بامن گفتگو کنید.و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد.لیلی هم صحبت خدا شد .خدا گفت : عشق ، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند . و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.
نرگس حسینی