مهرازی

وب نوشت های ن حسینی

مهرازی

وب نوشت های ن حسینی

مهرازی

اینجا
جایی ه که
بدون دغدغه ی باز نشر
از وبلاگهای دیگه،
توش مینویسم..

بایگانی
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندها

۲۷۸ مطلب با موضوع «آگهی غیر بازرگانی» ثبت شده است

۱۵مرداد
دیدن خواب بعضی ها به دلت میچسبدبیدار که میشوی انگار از مهمانی آمده ای..شاد و شنگولی..ولیبعضی خواب ها..ناآرامند.بی سر و ته اند.کلافه کننده اند.بعضی خواب ها،تمام روز آدم را خراب میکنند..گاهی خواب آدمهایی را میبینی که از آنها خبری نداری..و این خواب ها مرموزترند..و بیشتر وقت آدم را میگیرند..این ماه به نیمه رسیدهو من تا حالا کلی صدقه داده ام برای خواب های در هم بر هم م..حال فریدون جیرانی را من خوب میفهمم.رویاهای آدم که زیاد به او فشار بیاورد،آدم مجبور میشود به گفتن ش..یکی با نوشتن..یکی با فیلم ساختن..جیرانی هم در خط رویاست...
نرگس حسینی
۱۰تیر
آدمها در زندگی شانگاه شبهای قدری دارندکه فقط در تقویم شخصی خودشان یادداشت میشود..شبهای قدری که نوازش نسیم حضور را بر صورت خود حس میکنند..اینها در تقویم عمر آدمیشاید پنج شش تا بیشتر نباشد…ولی در هر جای تقویم که سر بزنندشب قدر ند..مثل شبی که مادرم رفت ..و شب های بیمارستان..و عرفه ی بارانی..وشب های مکتوب..و ...و حالا..و در این شب های قدرگذر تمام آن هزار سال را بر جانت حس میکنی..آن هزار سال را که گفتلیله القدر خیر من الف شهر..و در این لحظهناگزیر از سپاس حضورش خواهی بود.....الحمدلله.
نرگس حسینی
۲۱ارديبهشت
دو هفته پیششب میلاد امیرالمؤمنین علیه السلامیکی از بچه بسیجی های فعال گردان گرافیکناباورانه راهی منزل آخرت شد.در وادی هنر،آن هم این روزها که حتی بچه بسیجی هاشغالباً درگیر کارهای سخیف و تیتر خبرگزاری ها هستند؛و نه مطالبات به حق رهبریجای چنین آدمهایی بسیار خالی ست.حالا بعد از گذشت این مدتوقتی بازخورد فوت این بنده ی خدا را توی صفحه های مجازی بچه های گرافیک بررسی میکنیمیبینی که فقط آهی کشیده ایم و ته دلمان سوخته است.بعضی دل سوختن هامحرک اند.موتور همت آدم را روشن میکنند.آدم را سر غیرت می آورند..اما خدا کندسوختن ها ماناز این جنس باشد.نه از جنس آن آه سردی که جز یأس چیز دیگری همراه ندارد.به هر حالآقای ما میتوانیم رفته.و این نبودنش، برای گردان گرافیک هنرمندان متعهد انقلاب سخت میگذرد.باشد که علم حرکت های ناب و خودجوش اوکه همه از عمق قلب او میجوشید،بر زمین نماند.که هنر جوششی است از سر بیخودی..
نرگس حسینی
۰۹آبان
امروز پنجاه و چهارمین روزه که توی این وضعم.بیشتر روز رو توی تخت دراز میکشم وباقی روز صرف دستشویی، غذا و نماز و اندک کارهای قابل انجام میشه.حوصله م خیلی وقته که سر رفته، ولی کار خاصی نمیشه کرد.به خاطر نوع مبل خونه حتی نمیشه روی مبل دراز کشید و تلویزیون نگاه کرد.عملا جز کارهای در حیطه ی تخت، انجام کارهای دیگه، تحمل درد رو میطلبه.حتی غذا خوردن.اونجور که دکتر گفته الحمدلله مشکل حادی نیست و اگر یک ماه دیگه این وضع رو تحمل کنم به مرور خوب میشه.یه آرتروز.البته دو تا آرتروز؛ من قبلا آرتروز گردن داشتم. حالا آرتروز کمر هم بهش اضافه شده.نمیدونم چرا دارم اینا رو مینویسم.ولی مهم ترین دلیل ش اینه که کسایی که این روزا و این شبا میتونن توی هییت ها شرکت کنن، یه یادی بکنن از من و اونایی که نمیتونن توی این مراسم ها شرکت کنن..این مدت خیلی یاد کسایی میکنم که سالهاست توی تخت هاشون خوابیدن،بدون این که مث من غر بزنن…مریض ها…جانبازها……سلامتی نعمتی ه، که باید ادب سپاسگزاری از اون رو بلد بود.مریضی هم اتفاقی ه که باید ادب شکرگزاری شو داشت..من که خیلی آدم با ادبی نیستم...نزد طفل کربلا، مأجور باشید..
نرگس حسینی
۲۶شهریور
پ.ن:نمیدونم چراولی یهو اومدم دیدم مطلب این پست پاک شده.شاید واسه اینه که دکمه ی اخلاص ش، باز مونده بود..یا به قول یاروضارت ش در نیومده بود...به هر حالبعد مدتها انتظارامروز نظام مهندسی به طرز خفت باری نتایج آزمون طراحی رو اعلام کرد.دلم میخواست با پشت دست میزدم توی دهن جناب رییس سازمان..اعلام ابطال یه آزمون که توش یه دنیا تخلف شده، جیگر میخواد..که هر کسی نداره..جای خانم دکتر دستجردی خالی..
نرگس حسینی
۱۶ارديبهشت
این عکس ها رو برای کسایی میذارم که خودشون میدونن...
نرگس حسینی
۲۳فروردين
نرگس حسینی
۱۷فروردين
از سفر که برگشتیمبا خودم گفتم باید همه چیز را شست..ولی نمیدانستماین همه چیزشامل پول های توی جیب کت و کارت های اعتباری هم خواهد شد!!!
نرگس حسینی
۲۳اسفند
دارند اثاث کشی میکنند..همه خوشحالند از رفتنشان..نمیدانم من چرا نگرانم..خدا کند که رفتنشان خیر باشد..تا نیامده بودیم این خانهنمیفهمیدم که میگویند همسایه ی خوب نعمت است، یعنی چه؟!ولی حالا که روز و شب و نصفه شب با صدای مرافعه از جا کنده شده ام،فکر کنم که فهمیده ام... کمی....با این حالامیدوارموضع شان بهتر شود با این رفتن..اول جدایی نباشد..کاش کمی با هم مهربانتر باشند..
نرگس حسینی
۱۵اسفند
این عکس به دلیل اعتراضات روی پوستی و زیر پوستی و چند تهدید زیرگوشی، حذف شد!!!حال خوشی ست، علمداری...اللهم صل علی محمد و آل محمد...رفقا بعد از استقرار کاروانرفته بودند سمت وعدگاه همیشگی..جایی که به کربلا نزدیک تر باشد..حتی شده چند قدم..بی سر،اما ، ایستاده...حاج حسین یکتاروایتی دارد از شلمچه که تن آدم را میلرزاند..توی آن روایتحساب کرده بود که توی کربلای 5برای پس گرفتن هر 2 سانتی متر از این خاک1 شهید داده ایم..یاد آن روایت رسول خدا افتادم که روی انگشتان پا راه میرفت در تشییع یکی از اصحاب..میفرمود، نمیخواهم بال فرشتگان را لگد کنم..
نرگس حسینی
۱۲اسفند
سفر تمام شد..برگشتیم به شهر..به روایت فتح امروز..تصاویری به حضور میرسندبه قول آن عکاسبهترین تصاویر ما نیستندبلکه آنهایی هستندکه اجازه ی ثبت گرفته اند..که بهترین تصویرها فقط در قاب نگاه خداوند ثبت میشوند.. این عکس را یکی از رفقا گرفته..لحظه ی قشنگی ست..بین راه مدام برمیخوردی به کفش هایی که رها شده بودند..فخلع نعلیک..وقتی آخر سفر آمار مصدومهای ثبت شده اش را به من گفت حس کردم دارد روی سرم چیزی سبز میشود!بندگان خدا مدام در حال دویدن به سمت مصدومان واقعی و فرضی بودند..کلی هم اذیتش میکردیم این رفیقمان را..تهیه و چاپ این پرچم برای خودش قصه ای ست..کسی که چاپش کرد باورش نمیشد بتواند کار را تمام کند..ما هم باورمان نمیشد بتوانیم پرچم را برسانیم به کاروان..ولی ذکر کاروان، به لطف حضرت خورشید رسید..نیروی حاج احمد متوسلیان بود خانم کاتبی..وقتی سر صحبت را باز کردیم که حاج احمد خشن نبود..؟گفت هیچ کس نتوانسته تا حالا احمد را درست تصویر کند..احمد جدی بود سختگیر،ولی هیچکس اندازه ی احمد دلش برای بچه ها نمیتپید..هروقت یکی از بچه ها زخمی میشد،احمد پا برهنه تا درمانگاه میدوید و تا حال نیرویش را بپرسد..برای نیروهایش توی خلوت اشک میریخت..ولی محکم بود..طوری میگفت "احمد" ، انگار هنوز هم نیروی اوست..و احمد دارد به او فرمان میدهد..صبحگاه مان آنقدر منظم بود که سربازهای پادگان دوکوهه از دیدن این همه نظم شرمنده شده بودند!!!ته صف را توضیح نمیدهم که آبروریزی نشود!!
نرگس حسینی
۲۰بهمن
به نقدها کاری ندارم..چ، شاید فقط به اندازه ی نقطه های چ ،زندگی چمران رو نشون داد،ولیحقیقتاجسارت حاتمی کیادر تولید این فیلمستودنی ست...خدا قوت سردار..شهید آوینی:شاید باشند فیلمسازانی که مهارت تکنیکی‌شان در سینما از حاتمی کیا بیش‌تر باشد، اما هیچ کدام «بسیجی» نیستند... و من به بسیجیان امید بسته‌ام؛ نه من تنها، همه آنان که تقدیر تاریخی انسان فردا را دریافته‌اند و می‌دانند که ما از آغاز قرن پانزدهم هجری پای در «عصر معنویت» نهاده‌ایم.
نرگس حسینی
۰۵بهمن
یه فروشگاهی حراج زده بودرفتم ببینم میشه چیزی خرید..وقتی کل اجناس شو دیدمبه این نتیجه رسیدم که برای صرفه ی اقتصادی م که شدهباید لاغر شیم.حتی یه لباس هم توی سایز ما نداشت!همه شون سایز  S  و M بود...مملکته ما داریم!!دچار افسردگی مفرط شدم!!قدیما میگفتنآدم باید سنگین باشه..ولی الان میفهمم که همش خالی بندی بود..آدم سبک باشه ، سنگین تره!!!الان میفهمم چرا تلویزیون اینقدر تن تاک تبلیغ میکنه!!!!واقعا چرا با وجود این همه تبلیغ تن تاک ما نرفتیم یکی شو بخریم که لاغر شیم..!؟!؟!؟!؟!؟پ ن:یکی از علما و فضلا مرحمت فرموده عنایتی به بخش نظرات داشته اند. که گفتم بد نیست باقی دوستان از این نظر مستفیض شوند..در ذیل بخوانید..آقا جون اصن کی گفته نباید لباس ملی نداشته باشیم؟! اصن لباس ملی نه چرا سایز ملی نداریم؟؟؟ اصن با این سایزهای خارجیکی حال نمیکنم .مخصوصا با مدیوم و اسمال . لباس باید گشاد باشه!!! آدم بتونه نفس بکشه.آقا به خاطر شباهت ملت دوست و برادر پاکستان به ما بهت پیشنهاد میکنم تا اطلاع ثانوی از این لباسای گشاد هندی پاکستانی امتحان کنیپ ن: لازم به ذکر است که بنده حقیر و همسر گرامی ، قبلا درباره ی این موضوع مفصل با هم بحث کرده ایم.با نظر این عالم نسبتا فرزانه هم موافقم.. ولی اینها دلیل بر توجیح اضافه وزن و چاقی ما نمیشود!!!
نرگس حسینی
۰۲بهمن
نمیدونم توجه کردید وزارت امور خارجه  چند وقتیه خیلی بوی شهادت گرفته... میگن در خانه اگر کس است یک حرف بس است..
نرگس حسینی
۳۰دی
مدتی ست سایت آپلود عکسهام دچار مشکلاتی شده.شاید به برخی عکس ها دسترسی نداشته باشید.یا بعضی لینکها در دسترس نباشند.یا گاهی تصویر کلی وبلاگ مغشوش باشد.فعلا تم اصلی را برای مدتی تغییر میدهم.تا وقتی که فرصت کنم و تمام تصاویر حذف شده را دوباره بارگذاری کنم..از صبوری شما در این مدت تشکر میکنم.
نرگس حسینی
۱۵دی
چند روزی ست که دندان درد امانم را برید.و چون خورده بودیم به تعطیلات عملا باید صبر میکردیم تا بعد از تعطیلات.دیروز با یکی از بروبچ رفتیم که بعد از یک جلسه ی فوق تخصصی- !! -  ،سری هم به مطب دندان پزشک های معرفی شده بزنیم .و این سر زدن به انواع مطب ها با روش حضوری و تلفنی، نتیجه ی جالبی داشت.هیچکدام از دندان پزشک های محترم تحت پوشش بیمه کار نمیکردند!بعضی ها که خیلی منصف بودند، بیمه تکمیلی داشتند.یعنی حکایت بیمه ی دندان مثل چشم پزشکی ست..اگر چشم ضعیف بشود هم بیمه مسئولیتی در قبال آن ندارد.عملا چشم و دندان و البته خیلی مسائل دیگر هیچ ربطی به بیمه ندارند و جنبه ی تزئینی در بدن دارند.گرچه برای سرماخوردگی و مسائل بسیار ساده هم که بیمه بخشی از هزینه ها را تامین میکند،اینقدر هزینه ی تقبل شده از طرف بیمه سنگین است، که هر لحظه ممکن است کمر بیمه بشکند!!!فرق بین بیمه داشتن و نداشتن گاها فقط 3-4هزار تومان است..خدا وکیلی اگر بیمه مشکل مالی دارد ، رو در بایستی نکند!با مردم در میان بگذارد که لااقل تکلیف مردم روشن باشد..اینکه بگوییم بیمه نداریم خیلی سر سنگین تر است تا این وضعیت..!!!بعد از کلی پرس و جوبا خبر شدیم که در کرج دو تا مرکز دندان پزشکی وجود دارد که متعلق به بیمه است.و خدمات آن تحت پوشش بیمه.باید تلفنی وقت میگرفتیم برای آنجا.چند تا یونیت داشتند در صبح و عصر.من به همه ی آنها مراجعه کردم.و کلا وقت نداشتند!این بود انشای من!
نرگس حسینی
۰۹دی
یه بنده خدایی گیر داده به احادیث مربوط به علم. صبح وقتی از خواب پا میشم، اولین پیامکی که اومده مربوط به علم ه..اصن آدم شرمنده میشه!آخه شما نگاه کن:عمل کم که با علم همراه باشد، زیاد و عمل زیادی که با نادانی همراه باشد، کم است. پیامبر ختمی مرتبتاگر عالم به واسطه علم خود، رضایت خداوند بزرگ را بخواهد، همه چیز از او میترسند و اگر بخواهد به وسیله ی دانش خود، به ثروت برسد، از همه چیز فرار میکند. حضرت محمد صلوات الله علیه، نهج الفصاحه 2479دانش و ثروت هر عیبی را میپوشاند و نادانی و فقیری، هر عیبی را نمایان میکند.  پیامبر اعظم صلوات الله علیهیک ساعت در جست و جوی علم بودن، از ایستادن در شب بهتر است و یک روز به دنبال علم بودن از سه ماه روزه گرفتن برتر است.  حضرت رسول اکرم صلوات الله علیه ، نهج الفصاحه 2502علم از عمل بهتر است و بهترین عمل آن است که معتدل تر باشد. پیامبر اکرم  صلوات الله علیههر علمی برای انسان موجب خواری میگردد مگر آن علمی که به آن عمل شود.  پیامبر عظیم الشان اسلامامام صادق علیه السلام :پیامبر خدا فرمود علم زیاد بهتر از عبادت زیاد است و بهترین کار پرهیزگاریست و چیزی با چیزی جمع نشده است که بهتر از جمع حلم با علم باشد.یه بلوتوثی بود میگفت بچه جان برو درستو بخون...من کلا الان متنبه ام...
نرگس حسینی
۲۶آذر
این مطلب در تاریخ 5 بهمن 1389 در وبلاگ قبلی یانون منتشر شده بود و تنها به منظور آرشیو شدن این جا هم منتشرش می کنم.-------------------------شهر مکه، شهر بزرگی نیست. حداقل آن گونه که ما از شهر بزرگ، تهران و دیگر ابرشهرهای عالم را مراد می کنیم، بزرگ نیست. مکه خیلی که باشد تازه می‌شود به وسعت دو سه منطقه‌ی تهران!هر ساله موسم حج در حدود دومیلیون زائر، شیک و سفیدپوش در مکه جمع می‌شوند، می‌آیند و می‌روند، می‌گردند و مروه را تا صفا، صفا می‌کنند! همین دو میلیون و اندی با هم به عرفات می‌روند، اصطلاحا وقوف می‌کنند. شب را می‌مانند و بعد مشعر و آخر سر منا....مناسک دارد حج؛ آخر. دو میلیون و اندی انسان سفیدپوش در چند روز ناقابل همه‌ی شهر را پر می‌کنند و آداب به جا می‌آورند. شهری که چندان بزرگ نیست؛ مکه...همین دو میلیون و اندیِ هر ساله، مکه را یک‌پارچه هتل کرده... هتل‌های غولی‌پیکری که آسمان مکه را خراش داده‌اند و تا چشم کار می‌کند هم هتل است. دو میلیون و اندی زائر با تمام امکانات و لباس‌های شیک سفید. و درنمی‌مانی وقتی هر ساله خبر فوت گاهی تا صد نفر را می‌آورند که از فشار زیاد در منا وفات یافته‌اند؛ همه چیز طبیعی‌ست گویا....×××کربلا همان یکی دو منطقه از تهران هم نیست؛ به جهت مساحت! شهری کوچک با یک مرکز اصلی، همه چیز در کربلا دور حرمین شکل گرفته است و در طواف به دور آن... و شاید این بارز‌ترین شباهت میان کربلا و مکه باشد! همه چیز رو به سوی حرمین دارند.تا چندی قبل که صدام حکومت می‌کرد، خبری نبود! یعنی نمی‌شد. چهل سالی بود که نمی‌شد. آن قدر که جوان‌‌های آن سال‌ها پیری خود را هم پشت سرگذاشته بودند و بر دل‌شان مانده بود داغ این نشدن! جوان‌های این سال‌ها هم هیچ خاطره‌ای نداشتند از آن‌چه در داستان‌ها برای‌شان می‌گفتند. آخر خفقان بود این چهل سال....صدام که با خفت برداشته شد، گرچه به دست بدتر از خودش، اما کنار همه‌ی مناقشات سیاسی و دعواهای جنگ، چیزی آرام آرام میان مردم عراق پیچید. سینه به سینه...اربعین.داغ پیرترها زنده شد و جوان‌ترها با دو چشم منتظر، تا ببینند آن چه را که در داستان‌های مادربزرگ‌هاشان شنیده بودند. محرم آمد. عراق بعد از چهل سالی دوباره سیاه پوش شد. کربلا غوغا بود اما، همه‌ی چشم‌ها انگار چشم انتظار اربعین بودند. زیارت اربعین؛ یکی از پنج علامت شیعه......×××هر سال خبرهای ضدونقیضی به گوش می‌رسد. یکی می‌گوید هفت، دیگری ده، فرمان‌دار کربلا اعلامیه می‌دهد که دوازده، و البته محلی‌ها باور ندارند به کم‌تر از پانزده! دوازده میلیون زائر شیعه! همه و همه در دو شبانه‌روز! شب اربعین را سعی می کنند در کربلا باشند روز اربعین، محشر به پا می کنند و شام اربعین می‌مانند و فردایش ناگهان شهر خالی می شود.دوازده میلیون زائر، بی هیچ امکاناتی، با لباس‌های خاکی، شب و روز را در شهر سپری می‌کنند. نه هتلی هست نه اگر هم مسافرخانه‌ای باشد، این ظرفیت را دارد که انبوه زائران حسین (ع) را جای دهد.کربلا در این چند شب و روز، شب و روز ندارد؛ نیمه‌های شب‌ش از میانه‌ی روز صحرای عراق گرم‌تر است؛ از حرارت تن‌ها.این سال‌ها هیچ گزارشی نشده که کسی در فشار جمعیت زائران اربعین قالب تهی کند؛ بمب می‌گذارند نامردها؛ خیلی زن‌ها و بچه‌ها را می‌کشند اما کسی از فشار و نابه‌سامانی، از بی‌برنامه‌گی تلف نشده تا به حال... این جا مدیریت آل سعود نیست که جان بهایی نداشته باشد. این جا مدیر، حسین(ع) است پس جان اگر شرف یابد، به بهایی بی‌نهایت خریداری می‌شود، به بهای دیدار، شهود ... شهادت.از ایران که باشی، با همه‌ی امکانات هم که عازم باشی، بیست کیلومتری کربلا باید نعلین‌های امکانات‌ت را بکنی، ماشین را رها کنی، بارها را بسپاری به کسی که با موتوری چیزی برای‌ت بیاورد و جایی در کربلا تحویل‌ت دهد؛ و پیاده راه بیافتی......تو این طور هستی وگرنه مردم عراق از بصره، چهارصد کیلومتر را راه می‌آیند. پیاده از موصل می‌آیند از کرکوک می‌آیند! از همین نجف هشتاد کیلومتری می‌آیند؛ آن قدر که جاده‌ی نجف – کربلا متصل راهپیمایی ست سه روز و سه شب!از ماشین که پیاده می‌شوی غبار صحرا که به چشمان‌ت عادت می‌کند، مقابل را تا افق، هیبت‌های تیره‌ای می‌بینی که باد قبا و عبا و چادرشان را به بازی گرفته است. سر به عقب که برمی‌گردانی، تا چشم کار می‌کند، صورت درهم رفته و آفتاب‌خورده اما آرام زائران حسین (ع) است و لب‌هایی که مدام تکان می‌خورند.این که می‌نویسم تا چشم کار می‌کند را تا نبینی درنمی‌یابی؛ صحرای عراق، مسطح ست و چشم خیلی خیلی کار می‌کند، وقتی می‌نویسم تا چشم کار می کند، حساب کن این را.توی ایرانی اگر حتی نخواهی هم یک روزی را پیاده در راهی! هر چند خیلی‌ها ترجیح می‌دهند که از نجف تا کربلا را پیاده بروند.×××یک روزی را پیاده‌ای و چه قیامتی‌ست این یک روز.....پیرمردی عصا می‌زند و می‌ترسد که نرسد....مادری بچه‌ی سه ساله‌اش را سوار جعبه نوشابه‌ای کرده و با تسمه‌ای می کشدش، چهارصد کیلومتر را گاهی، و بچه در تکان‌های جعبه غرق شادی و لذت ست.....دسته‌ای دیوانه‌گی می‌کنند انگار.....یکی حیران مدام مقابل را می‌نگرد و بعد آستین‌ش را به صورت‌ش می‌کشد و این را تا شب هزار بار دیگر تکرار می‌کند.یکی قرآن به دست ، بلند بلند می‌خواند...صداها همه گم‌اند، از بس همهمه است این دوازده میلیون را.........چقدر معلول، بی پا، شل، علیل و ناتوان می‌بینی که خود را می‌کشند تا نکند نرسند فردا را... و یعضی‌شان یک ماهی زودتر راه می‌افتند.....گم می‌کنی هزار بار، نه راه را، که خود را.هزار بار از خودت منصرف می‌شوی وقتی می‌بینی همه از خودشان منصرف شده‌اند وقتی پا در راه گذاشته‌اند. ذوب می‌شوی در توده‌ی ملت! ناگهان برمی‌گردی! این‌ها توده‌ای مردمی با تعبیری کمونیستی نیستند! این‌ها از یک ملت نیستند. این‌ها امت‌ند. امت واحده‌ی اسلام. شعار نمی‌دهم! این را به عینه می‌بینی. می‌بینی که قطره‌ای هستی در دریای امت اسلام. از خودت منصرف می‌شوی...خیلی ایرانی‌ها، از ترس مریضی یا هر چیز دیگری اول مسیر دوری می‌کنند از چایی‌ها و غذاهای موکب‌های اعراب که دوازده میلیون را با یک دسته استکان چای می‌دهند! و حتی نمی‌شویندشان! اما وقتی به نیمه رسیدی و منصرف شدی از خودت، می‌بینی که از هر چیزی بیشتر، تمایلت به همان چایی در استکان به ظاهر کثیف جوان‌ک عرب است که حالا دیگر نه جوان‌ک است نه عرب..... منصرف می‌شوی از خودت؛ به درون موکب‌های اعراب می روی.خیلی پیش‌تر از سراسر سرزمین عراق هیئت‌های عزاداری -موکب- بار و بنه می‌بندند و می‌آیند در حاشیه‌ی اتوبان‌ها و جاده‌های منتهی به کربلا، بساط می‌گسترانند و تا چند روز بعد اربعین هم می‌مانند. آن قدر که ده دوازده کیلومتر پایانی اتوبان منتهی به شهر را مانند شهر می‌کنند از بس در کنارهم موکب می‌زنند و تو دیگر حتی صحرا را نمی‌بینی...همین موکب‌ها مدام چای و غذا و قهوه و نذری می‌دهند و همه‌ی ساعات روز می‌دهند و به همه می‌دهند و با زور می‌دهند و اگر نخوری اخم می‌کنند و تو که همین موکب قبلی ناهار خورده‌ای برای دل‌داری برادرت مجبوری دوباره و چندباره ناهار بخوری و چون دیگر نمی‌توانی راه بروی، باید چرتی بزنی و همین که می‌خواهی چرتی بزنی، با روی گشاده و اخلاق نیمه تند عربی می‌آید سروقتت و به زور هم که شده ماساژ و مشت و مالت می‌دهد...و انگشت به حیرت می‌گزی و می‌مانی که او در قبیله‌ی خودش کسی‌ست برای خودش و حالا تو را مشت و مال می‌دهد و خادمی می‌کند و احترام می‌گذارد و تو را زائرالحسین(ع) خطاب می‌کند... عربی، عجمی را مشت ومال می‌دهد و خادمی می کند! مرده‌ست تمام سنت‌های جاهلی قدیم و جدید این‌جا... نه صحبت از نژاد و خون است –آن طور که در جهان کهن بود- و نه حرف از مال و منصب و جای‌گاه –آن گونه که در جهان امروز هست-. مرده است تمام سنت‌های جاهلی قدیم و جدید این‌جا....از موکب اعرابی که بیرون می‌آیی تا چشم کار می‌کنی چشم ست و سر و دست ست و پا. می روی و می روی تا خورشید شرم کند غروب آخرش را و برود توان‌ش را جمع کند تا فردا بر ظهر اربعین بتابد.به کربلا که می‌رسی راه حرمین را می‌دانی؛ بی‌تابلویی و یا راهنمایی.....کربلا؛ همه‌ی شهر شده مثل روزهای شلوغ حرم امام رضا (ع) و از کیلومتری مانده به حرمین دیگر روضه‌ی منوره ی امام رضا (ع) مدام مقابل چشمان‌ت است.به ندرت می‌توان درست گام برداشت و متوقف نشد. گاهی برای طی مسافتی صد متری، یک ساعت سرپایی و در زیر فشاری که گاهی با خودت تصمیم می‌گیری اشهدت را بگویی، حادثه که خبر نمی‌کند!راستش خودت هم بدت نمی‌آید دیگر نروی، همین جا بمانی؛ جان بدهی. هر کس را اربعین می‌بینی، در نگاهش می خوانی که یک آرزو دارد انگار... که نرود. بماند. تا همیشه.×××با این وجود اعراب بادیه را - که گاهی پانزده روزی را پیاده آمدهاند و از خاک صحرا خورده‌اند و خون دل، - می‌بینی می‌آیند با کاغذی در دست که زیارت معروف اربعین اباعبدالله الحسین (ع) را در آن با هزار غلط املایی و نگارشی نوشته‌اند، شروع می‌کنند با صدای بلند و انگار اعتراض و البته عجز و شوق و مهر؛ شروع می‌کنند تندوتند خواندن و تمام که می‌شود کاغذ را تا می‌کنند و می‌روند با موج همیشه جاری تا ضریح، به ضریح که می‌رسند می‌بوسند و نمی‌مانند و می‌آیند و می‌روند بین‌الحرمین و از دور سلامی به عباس(ع) وفا می‌کنند و بعد وارد می‌شوند و زیارتی مختصر و راهی می‌شوند به دیارشان!همه چیز در ساعتی -کم‌تر- رخ می‌دهد و راهی می‌شوند! پانزده روز خاک صحرا و خون دل، ساعتی عرض ارادت و شوق و نیاز و دوباره روزها خاک صحرا و خون دل ... و نیروی به قدرتِ یک سالو آتشی که هرگز خاموش نمی‌شود.×××این تمام اربعین حسین است.و تو که عادت داری به بغل گرفتن ضریح امام رضایت و دردودل کردن از کوچک و بزرگ زندگی‌ات با او ساعت‌ها، حیران می‌مانی! آخر این چه آتشی‌ست که لهیب‌ش دامن این امت را گرفته است. چه دردی ست که درمان ندارد. چه سودایی ست که پایان ندارد. این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست .......می‌مانی از این نمایش عظیم بشری! می‌مانی از این بزرگ‌ اجتماع انسانی روی کره‌ی خاک! می‌مانی از آتشی که بعد از هزاروچهارصد سال هر روز سوزان‌تر است! می‌مانی ازآن چه دارد در عالم رخ می‌دهد!شرمنده می‌شوی از تجربیات اندک‌ت! شرمنده می‌شوی از دنیای کوچک‌ت! شرمنده می‌شوی از نداری‌ت؛ که دارایی‌ش پنداشته‌ای! شرمنده می‌شوی از این که هستی! هنوز هستی....همه را دوست داری! دوست داری همه‌ی عرب‌ها را در آغوش بگیری و زارزار غریبی امت را گریه کنی! دوست داری سر به دامن زن‌های بادیه بگذاری و سیر گریه کنی. دوست داری این امت را.......دوست داری!×××شب هنگام، کربلای ملتهب داغ روز اربعین، کسی پر نمی‌زند!شهر بعد از ده‌ای که روی آرامش ندیده حالا آرام‌تر از همیشه است.حالا نوبت آسمان است؛ تا ببارد!و می‌بارد و می‌بارد! آن قدر که زمین را آب برمی‌دارد! آن قدر که غصه می‌خوری به حال برادران موکبی‌ت که زیر باران چه می‌کنند!؟ آن قدر که ازخودت و مسافرخانه‌ی محقرت شرم‌ت می‌گیرد. باران می‌آید! مگر باران بتواند این آتش را موقتا بخواباند و این داغ را برای امسال هم مهر کند تا مگر سالی دیگر و اربعینی دیگر بیاید تا این داغ سر به مهر دوباره سر وا کند!مردم خیلی راحت و خیلی ساده با هم حرف می‌زنند و اخبار چهل تنی را که در بمب‌گذاری محله شمالی شهید شده‌اند، رد وبدل می‌کنند. همه چیز عادی‌ست. همه می‌دانند که بعضی از رازها تنها به خون فاش می‌شوند. هیچ کس باکی ندارد و تازه آه گرم حسرت زیاد می‌بینی؛ که چرا من نه!؟×××اربعین راز سربه‌مهری‌ست که هنوز گویا زمان افشای آن نرسیده است....اربعین محشر کبرایی‌ست که هنوز تجربه‌ی بشر لیاقت حضورش را نیافته است.اربعین را از قاب تصویر تلویزیون‌ها و از روزن رسانه‌ها نمی‌توان دید!باید مزه‌اش کنی تا بفهمی چه می‌نویسم؟اربعین .....---------------------------------پی‌نوشت:- این بریده ای از سفر سال قبلم بود با کاروان بچه های هنر ، اربعین حسینی ، کربلای معلی.....- آخ که هنر و هنرمند چه باری بر دوش دارند!برگرفته شده از yanon.blog.ir تمام حاجت مجنوناشاره ی لیلاست...
نرگس حسینی
۱۱آذر
چند روز پیش از یکی از شبکه های تلویزیونیک همایشی پخش شد به اسم همایش پیشتازان رجعت به حجاب برتر.این همایش قبلا توی یکی از ابلاغیات سازمان بسیج جا میگرفت به اسم چهره به چهره.که مثلا می آمدند و آدم های چادری را شناسایی میکردند و ازشان چهره به چهره میپرسیدند که چرا چادری شدند؟!بعد ازشان تقدیر و تشکر میکردند که حجاب برتر را انتخاب کرده اند.این کار، کار بدی نیستولی به نظر حقیر این دست همایش ها در حال حاضر ، برای بسیج نه ضرورت دارد و نه اولویت.توی خاطرات نسل های اول انقلاب هست کهآن اوایل که بسیج تشکیل شداصلا خبری از این همایش بازی ها نبود.اصلا بسیج اهل همایش نبود..بسیج اهل جهاد و عمل بود..اهل کار جهادی و رضای خدا..اهل راه انداختن کار خلق خدا..آن روز که امنیت محله در خطر بود، بسیج امنیت محله را تامین میکرد..آن روز که وقت درو محصول کشاورزان بود، میرفت کمک آنها..اگر دهی معلم نداشت، میرفت یا برای آن ده معلم جور میکرد یا از بچه های بسیج آنکه توانایی اش را داشت، معلم آنجا میشد..گره ی کار مردم را باز میکرد..وقت جنگ میجنگید ..پشت جبهه هم کمک میکرد به رزمنده ها و خانواده هایشان..خلاصهبسیج توی بطن جامعه بود!الان ولیبسیج محصور شده لای ابلاغیات سازمان بسیج.لای همایش ها و جشنواره ها..لای یک مشت کار بی خود و بی بازده..بعضی از بچه های بسیج هم که کلا دچار توهم شده اند!عرصه ها را با هم عوضی میگیرند..به جای رحما بینهم، اشدا بینهم اند ..بجای گوش به کلام مولا بودن ، گوش به فرمان زید و عَمر اند..بعضی ها شان فکر میکنند فقط شستن دستشویی های جنوب برای رضای خداست و ثواب دارد.یا فقط باید آشغال های گلزار شهدا را جمع کنند و یا آشغال های اردوگاه ها و کمپ های راهیان نور را!و خودشان در شهر برای برگزاری ساده ترین همایش هایشان میشوند منبع تولید آشغال.. و گور بابای رفتگر شهرداری..نمیدانم چرا قشر زیادی از بسیجی ها شده اند مثل بعضی از این مسئولین؛ فرمایشی و بی خاصیت!توی خاطرات همسران شهدااز شهید بابایی و شهید آبشناسان هست کههرجا میرفتند آشغال های آن اطراف را جمع میکردند..کلا یک طرح پاکسازی محیط انجام میدادند.البته این کار الان دیگر در شان بعضی بسیجی ها و البته برخی مسئولین شان نیست!شان آنها اجازه ی چنین حرکت های جهادی ای به آنها نمیدهد..اگر کاری هم بکنند باید در قالب ابلاغیه باشد و هزار تا هم عکس بگیرند که ما این کار را کردیم و بعد هم همایش ش را برگزار کنند!!تا وقتی نگاه بسیج، همایشی و ابلاغیه ای ست، و جذب به سبکِ ...... (غیرقابل ذکر!) راه به جایی نمیبرد..قرار ما با پیر جماران این بودکه بسیج، مدرسه عشق باشد..و لشکر مخلص خدا..عشق با ابلاغیه پیش نمیرود..و البته با همایش های بی خاصیت..بخوانید آنچه مولای ما از فرهنگ بسیجی توقع دارد:نظر خصوصی یکی از دوستان، که با اجازه ازش منتشر میکنم.نرگسدوشنبه 11 آذر 92 22:54توی اردوی مشهد امسال تمام تصوراتم از بسیج و تشکل هایی که می توانم دوستشان داشته باشم به هم ریخت. بلند شدیم و ایستادیم و اعتراض کردیم که آخر این نحوه برخورد آن هم توی طرح شجره طیبه صالحین درست است؟ خانم آمد و گفت : طرح صالحین اردوی جذب نیست که نگران آدم ها باشیم. آدم هایی که آورده ایم به خیال ما اصل قضیه را گرفته اند و آمده اند برای تربیت.اما اشتباه میکردیم و با یک سری آدم فلان و بهمان روبرو شدیم.نمی دانم آن روز که رفتند پیش آقا، گزارش دادند که بعد از اردوی جذب،خنده و تفریح و ادب را گذاشتیم کنار و با اشد مجازات با بچه ها برخورد کردیم یا نه؟ نمی دانم گفتند ما به بچه ها دروغ هم میگفتیم با وضوح بالا برای اینکه کارها راه بگیرد؟بعد بهانه هم آوردند که مثلا شوخی بود البته ها! یا اگر فلان ناسزا را گفتیم مزاح فرمودیم با بچه های طرح صالحین که جنبه هم دارند؟ گفتند چه گندی زدند به حق الناس و چه گندی زدند به طرح صالحین؟گفتند همان خانم فلان آن قدر داد زد و توهین کرد که مسئول بسیج ما جابجا زد زیر گریه و گفت فقط بلیت بگیرید من بر میگردم؟ دوست داشتم آن جا می بودم و ببینم چه دروغ ها برای آقا سر هم می کنند ؟ می خواهند تا چشمشان به جمال ثریا روشن شود دروغ بگویند؟ یا از چشم های آقا خجالت می کشند؟هنوز هم دلم پیش اردوست. خوب کاری کردند مشهد را برای طرح انتخاب کردندو خوبیش این است بعدها که مرورش می کنی، تمام اشتباه ها به یک سری جمله تبدیل می شوند و دیگر مهم نیست که آدمهایی که ادعای سیر مطالعاتی شهید مطهری را دارند و هزاران سال بسیج فعال بوده اند و به خیال واهی خودفقط خودشان چهارکتاب خوانده اند و علامه شده اند، چند شاخه،چند جوانه، چند نیت حتی، برای این شجره درست کردند؟آدم هایی که من را نخاله جامعه میدانستند که عمرش جز به بطالت نگذشته،شب قبل خوابشان به دروغ هایشان،به حق الناس،به توهین ها، بدخلقی ها و ناسازگاری هایشان هم فکر می کردند؟خوب کردند روز آخری بیرق گبند طلا را آوردند و کشیدند روی سرمان و نائب فرستادند کربلا. روحیه ایرانی پایان بد را نمی پسندد و نمی پذیرد. این را از داستان ها و فیلمهایش میشود فهمید.ما هم خود را زدیم به حلالیت،مهم هم نبود.اما حقیقتا دلم هنوز توی تشکل هاست. همه ما ایراد ها را می دانیم اما عجیب است که از دست هیچ کس انگار کاری ساخته نیست...برخی گفتند که مگر بسیج کار جهادی ندارد..اتفاقا بسیج سازندگی هم داریم.ولی بسیار کم ند.و بروبچه های جهادی در شرایط بسیار سختی کار میکنند. نه از نظر منطقه ی محروم.بلکه از نظر نگاه های تنگ بسیاری از مسئولین در همین بسیج..ولی آنچه مورد بحث استتفکر غالب بسیجی هاستبدنه ی بسیج از نظر سطح تفکر ضعیف شده..
نرگس حسینی