|
|
|||
|
|
|
|||
|
من خودم اینو نمیدونستم ولس بد نیست بدونیم البته با تشکر از وبلاگ http://autmsrc.blogfa.com/
شاید آرم دانشگاه براتونسوال بر انگیز بوده باشه امیدوارم با این مطلب جواب برخی از سوالاتتون رو بگیرید:
توضیحاتی درباره آرم دانشگاه آزاد اسلامی
در سال 1365 همزمان با آنکه دانشگاه ، از سویی همچنان با موانع و مشکلات روز افزون خود دست و پنجه نرم می کرد و از سویی دیگر درگیر و دار مسایل قانونی خویش بود ، موضوع تهیه آرم دانشگاه به تصویب هیئت مؤسس رسید و تصمیم گرفته شد تا طراحی آن میان هنرمندان کشور به مسابقه گذاشته شود . به همین منظور موضوع در روزنامه های کثیرالانتشار آگهی شد و از هنر مندان برای شرکت در مسابقه که در دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکز برگزار گردید دعوت به عمل آمد . مجموعه ی طرحهای ارائه شده مورد بررسی قرار گرفت و از میان آنها تعدادی برای تصمیم گیری انتخاب شد ،دکتر جاسبی می گوید:
مجموعه آرمهای پیشنهادی را به هیئت مؤسس بردیم، این آرمی که شما می بینید ( آرم فعلی دانشگاه آزاد اسلامی ) انتخاب مقام معظم رهبری است ،چون ایشان خیلی اهل ذوق و هنر هستند ، با نگاه اول دست گذاشتند روی همین آرم و گفتند : فقط این آرم زیباست و به این ترتیب دیگران مانند آقای هاشمی و من اظهار نظر نکردیم. ایشان بودند که در حقیقت این آرم را انتخاب کردند.
آقای حسین خسروجردی هنرمندی که در این مسابقه برنده شد و آرم را طراحی کرد می گوید :
در آن شرایط ،من تمایل بسیاری داشتم تا آرم دانشگاه را طراحی کنم. میل من بسیار جدی بود و حقیقتا بدون هیچ گونه چشم داشتی کار را شروع کردم . من در آن روزها احساس میکردم که فضای آموزشی عالی فضایی تنگ است و فکر می کردم این محدودیت که برای بسیاری از جوانان که پشت کنکور می ماندند به وجود آمده ، با تأسیس دانشگاه آزاد اسلامی به یک فضای باز تبدیل می شود . (...) به نظر من در کشوری که انقلاب فرهنگی رخ داده است مسایل فرهنگی باید در اولویت باشد و مسایل اقتصادی در ذیل آن تعریف شود آن هم به این دلیل که در سایه آن یک نوع پایداری در کار ایجاد شود.
این آرم از هفت قسمت تشکیل شده است که در یک هماهنگی منطقی ، یکدیگر را باز تعریف می کنند . از تفکیک این قسمتها هفت شکل به شرح زیر نمودار می شود :
|
1- محراب نشانه عبودیت نسبت به باری تعالی واینکه دانشگاه بایستی معبد باشد.
|
|
|
2-حرف (لا) مخفف "لا اله الا الله" است و به معنی نفی همه معبود ها بجز خداوند تبارک و تعالی .
|
|
|
3- سر قلم اشارتی است به آیه شریفه "ن و القلم و ما یستطرون" و تحصیل علم .
|
|
|
4- بال پرنده به مفهوم آزاد بودن دانشگاه است و ترکیب دو بال پرنده نشان دهنده علم و تقوی.
|
|
|
5- رحل قرآن مجید که مبین اسلامی بودن دانشگاه و الهام از تعالیم کتاب آسمانی قرآن است.
|
|
|
6- کلیت طرح تلفیقی است در ورودی دانشگاه تهران و حوزه علمیه که نشان دهنده آموزشی دانشگاه می باشد.
|
|
|
7- کلمه "دانشگاه آزاد اسلامی که با خط نستعلیق نوشته شده است جزء آرم بوده و حتما بایستی در جای خودش به همان صورت درج شود.
|
بدین تر تیب در تیر ماه 1365 آرم دانشگاه تهیه شده است و پس از تصویب در شورای عالی انقلاب فرهنگی ، در اداره مالکیت صنعتی به ثبت رسید.

چند روز پیش توی یکی از جلساتمان که من باب راهکارهایی برای نشاط علمی برگزار شد محور بحث از این حکمت شروع شد.اگر شد ادامه ی جلسه را هم بعدا میگذارم.البته اگر کسی نیت کرد..
حکمت 147
[ کمیل پسر زیاد گفت : امیر المؤمنین على بن ابى طالب ( ع ) دست مرا گرفت و به بیابان برد ، چون به صحرا رسید آهى دراز کشید و گفت : ] اى کمیل این دلها آوند هاست ، و بهترین آنها نگاهدارندهترین آنهاست . پس آنچه تو را مىگویم از من به خاطر دار :
مردم سه دستهاند : دانایى که شناساى خداست ، آموزندهاى که در راه رستگارى کوشاست ، و فرومایگانى رونده به چپ و راست که درهم آمیزند ، و پى هر بانگى را گیرند و با هر باد به سویى خیزند .
نه از روشنى دانش فروغى یافتند و نه به سوى پناهگاهى استوار شتافتند .
کمیل دانش به از مال است که دانش تو را پاسبان است و تو مال را نگهبان . مال با هزینه کردن کم آید ، و دانش با پراکنده شدن بیفزاید ، و پرورده مال با رفتن مال با تو نپاید .
اى کمیل پسر زیاد شناخت دانش ، دین است که بدان گردن باید نهاد .
آدمى در زندگى به دانش طاعت پروردگار آموزد و براى پس از مرگ نام نیک اندوزد ، و دانش فرمانگذارست و مال فرمانبردار .
کمیل گنجوران مالها مردهاند گرچه زندهاند ، و دانشمندان چندانکه روزگار پاید ، پایندهاند . تنهاشان ناپدیدار است و نشانههاشان در دلها آشکار .
بدان که در اینجا [ و به سینه خود اشارت فرمود ] دانشى است انباشته ، اگر فراگیرانى براى آن مىیافتم . آرى یافتم آن را که تیز دریافت بود ، لیکن امین نمىنمود ، با دین دنیا مىاندوخت و به نعمت خدا بر بندگانش برترى مىجست ، و به حجّت علم بر دوستان خدا بزرگى مىفروخت . یا کسى که پیروان خداوندان دانش است ، اما در شناختن نکتههاى باریک آن او را نه بینش است . چون نخستین شبهت در دل وى راه یابد درماند و راه زدودن آن را یافتن نتواند . بدان که براى فرا گرفتن دانشى چنان نه این در خور است و نه آن . یا کسى که سخت در پى لذت است و رام شهوت راندن یا شیفته فراهم آوردن است و مالى را بر مال نهادن . هیچ یک از اینان اندک پاسدارى دین را نتواند و بیشتر به چارپاى چرنده ماند . مرگ دانش این است و مردن خداوندان آن چنین .
بلى زمین تهى نماند از کسى که حجّت بر پاى خداست ، یا پدیدار و شناخته است و یا ترسان و پنهان از دیدههاست . تا حجّت خدا باطل نشود و نشانههایش از میان نرود ، و اینان چندند ، و کجا جاى دارند ؟
به خدا سوگند اندک به شمارند ، و نزد خدا بزرگمقدار . خدا حجتها و نشانههاى خود را به آنان نگاه مىدارد ، تا به همانندهاى خویشش بسپارند و در دلهاى خویشش بکارند . دانش ، نور حقیقت بینى را بر آنان تافته و آنان روح یقین را دریافته و آنچه را ناز پروردگان دشوار دیدهاند آسان پذیرفتهاند . و بدانچه نادانان از آن رمیدهاند خو گرفته . و همنشین دنیایند با تنها ، و جانهاشان آویزان است در ملأ اعلى . اینان خدا را در زمین او جانشینانند و مردم را به دین او مىخوانند . وه که چه آرزومند دیدار آنانم ؟ کمیل اگر خواهى بازگرد .

ز بزم اهل دل «مشکاتیان» رفت
کنون سنتور گردون داغدار است
بزن یک زخمه بر زخم سهتارت
که آن زخمیترین، اندوهبار است
شکوفا کن ز دل صدها گل مفت
به آهنگی که سرشار از بهار است
چو خالی گشتی از انبوه اندوه
پس آنگه نوبت شعر و شعار است
بزن یک پردهای در مایه شور
که اخلاق جوان، شور و شرار است
رها کن غصه را آیینه دق!
دو روز عمر ما ناپایدار است
مونا لیزا صفت خنده بزن هی
که بدخُلق از خودش هم شرمسار است
«عبوسا قمطریرا» هست مذموم
ز مومن، ترشرویی برکنار است
زلال و صاف و پرجوش ار نباشد
نه چشمه، بلکه چشمی خشکبار است
ز «قبض و بسط» روحی، بسط خوب است
که قبضش آب و برقت را به کار است
همین موسیقی «همّ و غم» افزای
تو را چون مرکبی بس راهوار است
به هر یک از مقامات رفیعش
«مقام»ی سوی عرش کردگار است
***
.... دو صد افسوس، من تاری ندارم
ولی عینک چرا؛ چون چشم تار است
سه لاخ موی، کز این کله مانده است
مرا در حکم یک دانه سه تار است
به هر تارش زنم چنگی، صدایی
که برخیزد ز من، داد و هوار است
بزن ای جان من بر سیم آخر
که شعرت چون سه تارت، تار تار است!
رضا رفیع
مرکز معماری ایران
شروع دوره حرفهای طراحی معماری داخلی - 2 مهر ماه 1388

برج مونپارناس در پاریس
LA TOUR MONTPARNASSE
برج مونپارناس در شرق پاریس در سرحد منطقه 14 و 6 یعنی پاریس پانزدهم با ارتفاع 209 متر و 58 طبقه و یک ایوان در تپه مونپارناس واقع شده، و مرتفع ترین برج فرانسه است . این برج در سال 1972 افتتاح شده و به همراه برج ایفل دو نماد اصلی شهر پاریس محسوب می شود و سالانه 600000 نفر از طبقه آخر این برج بازدید می نمایند. مونپارناس از جمله 15 بنای پاریس محسوب می شود که بیشترین بازدید کننده را دارند. طبقه 56 برای همگان باز است. این طبقه به انجمن مونپارناس تعلق دارد و گردشگران می توانند منظره شهر را تا شعاع 40 کیلومتر مشاهده نمایند.
برج مونپارناس با زیر بنای 2000 متر مربع و مساحت قابل استفاده 122000 متر مربع، از نظر معماری و موقعیت جغرافیایی آن و وجود تونل های متعدد مترو و آب و... در زیر زمین پاریس ، یکی از موفقیت های بزرگ فرانسه محسوب می شود . عمق ساختار و زیر بنای این برج 70 متر بوده و آن را تبدیل به یکی از مستحکم ترین بناهای پاریس نموده است .

تراس برج مونپارناس
از 58 طبقه برج ، 52 طبقه آن به دفاتر و ادارات با حداکثر 5000 نفر شاغل اختصاص دارد. هزینه شارژ سالانه برج 20 میلیون یورو می باشد. این برج 7200 پنجره و 25 آسانسور دارد. آسانسورهای برج مونپارناس سریع ترین آسانسور بوده و طی فقط 38 ثانیه بازدید کنندگان را به طبقه آخر می رساند. طبقات فوقانی برج مونپارناس به بازدید عموم و سالن های نمایشگاه و کنفرانس اختصاص دارد و محل برگزاری برخی از با شکوه ترین نمایشگاه های فرانسه همانند نمایشگاه بزرگترین الماس های جهان بوده است. وجود اتوبوس، مترو و ایستگاه قطار مونپارناس در کنار این برج، رفت و آمد را تسهیل کرده است.
علاوه بر سالن نمایشگاه و یک سالن کوچک سینما، یکی از مشهور ترین رستوران های پاریس با عنوان " آسمان پاریس " در طبقه 56 این برج واقع شده است. فرانسوا میتران در سال 1974میلادی به مدت یک ماه ستاد مرکزی انتخاباتش را در برج مونپارناس قرار داده بود.
یادآوری می شود فیلمی نیز با عنوان La Tour Montparnasse infernale در سال 2000 به کارگردانی Charles Némès ساخته شده است.
آدرس برج مونپارناس طبقه 56 :
زنگ خورد ،
ناظم صبح آمد سر صف
توی برنامه صبحگاهی رو به خورشید گفت
باز هم دفتر مشق دیروز خط خورد
و کتاب شب پیش را ماه با خودش برد.
آی خورشید ،
روی این آسمان ،
روی تخته سیاه جهان ،
با گچ نور بنویس :
زیر این گنبد گرد و کور و کبود آدمی زاد هرگز
، دانش آموز خوبی نبودم…………
این چه اوضاعیه دانشگاه در آورده از خودش........................................
جماعتو مسخره کرده یا واقعا کیسه دوخته....؟!؟!؟!
۲۵۳هزار تومن پول بیزبون فقط واسه ۵واحد طرح ۴؟؟؟؟؟؟؟؟؟
۳۶۱هزار تومن طرح نهایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا ..........
پدر بیامرز این تعرفه تا دو هفته پیش یه چیز دیگه بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چه فخری به خود می فروشد زمین
که همچون تو رامشگری را در آغوش کرد....
به بهانه ی هفته ی دفاع مقدس
نقد از کرخه تا راین به قلم سید شهیدان اهل قلم:

دو بار« از کرخه تا راین» را دیدم و هر دو بار ازآغاز تا انجام گریستم.دلم میگریست،اما عقلم گواهی می داد که تو بر دامنه آتشفشان منزل گرفته ای.دلم می دانست که تو بر حکم عشق گردن نهاده ای و به همین علت،از عادات متعارف فاصله گرفته ای.عقلم می پرسید«چگونه می توان در این روزگار سر به حکم عشق سپرد؟»
عقل من می گوید که او «موقع شناس» نیست و دلم پاسخ می دهد «نباید هم چنین باشد» عقل می گوید: «آخر او که عاقل نیست!» عقل اعتراض می کند: «او نباید این همه بی پروا باشد.» دل می گوید: «در نزد عاشقان،پروا ریا کاری است.»
عقل پرخاشی می کند:« او هر چه را که در دلش گذشته است،صادقانه بر زبان آورده است.» دلم جواب می دهد: «هر کس باید خودش باشد نه دیگری.» عقل می گوید: «اینکه دیوانگی است!...» ودلم تایید می کند:«درست است!» عقل از کوره به در می رود:«او بسیجی را به مسلخ مظلومیتش کشانده است.» و دلم جواب می دهد:«روزگار چنین کرده است؛مگر جبهه فاو را در آخرین روزهای جنگ از یاد برده ای؟ آن چشمهای کور و چهره های تاول زده...؟ مگر این روزها اخبار شهرچرسکا به تو نمی رسد؟» عقل اعتراض می کند:«هر واقعیت تلخ را نمی توان گفت.»و دل پاسخ می دهد:«هر واقعیتی را که نمی توان به جرم تلخ بودن پنهان کرد.» وعقل پیروز مندانه می گوید:«پس اذعان داری که این فیلم تلخ است؟»

دوست من! فیلم «از کرخه تا راین» تلخ است؛به تلخی بمبهای شیمیایی،به تلخی از دست دادن فاو،به تلخی مظلومیت بسیجی. می خواهم بگویم که تلخ است، اما ذلیلانه نیست.این تلخی همچون تلخی شهادت شیرین است.
تو همواره پای در عرصه های خلاف عادت و غیر متعارف نهاده ای...واین است که بسیاری را از تو رنجانده است.تو با قلبت در جهان زندگی می کنی و همان طور هم که زندگی می کنی فیلم می سازی.پس به تو اعتراض کردن خطاست،چرا که سرا پای وجودت «قلب» است.و به غیر از این هم مگر راهی برای هنر مند بودن وجود دارد؟تو زیستنت عین هنرمندی است و هنر مندی ات عین زیستن. پس چگونه از تومی توان خواست که از نفخ روح خویش در فیلم هایت ممانعت کنی؟ این بار هم فیلم تو بیرون از قالب های متعارف موجودیت پیدا کرده است،چرا که باز هم تو خودت را محاکمه کرده ای. و من می دانم که در روزگاری چنین،چقدر دشوار است که انسان خودش را همین طور که هست نشان دهد. عادات و آداب عالم ظاهر تو را وا می دارند که خودت را پنهان کنی و من می دانم که برای فردی چون تو،مردن بهتر است از زیستنی چنین. هنر و فرهنگ در زیر نقاب خفه می شوند و آنچه باقی می ماند ریا کاری است؛یک ریا کاری موجه.

یک روز گرترود میگفت: ما سرانجام قبول کردیم که باید نفرت را از دلمان بیرون کنیم. با نفرت نمیشد زندگی کرد. من بر خلاف بسیاری از یهودیان که نه تنها پایشان را به خاک آلمان نگذاشتند، بلکه فراموشش کردند، نتوانستم آنجا را فراموش کنم. فقط میتوانم بگویم از وطنم رانده شدهام. وطنی ندارم.......... با اینکه دین من هیچ ربطی به وطنم ندارد، اما به خاطر آن از وطنم رانده شدم. بهترین دوستان من در آن زمان مسیحی بودند و ما هیچ فرقی مابین خودمان نمی دیدیم. ............ جنگ استثنا نمیشناسد. بمب روی خانهها میریخت و روی کلیساها هم میریخت.
آیا به همین دلیل امروز یهودیان در فلسطین مسلمانان را از سرزمین مادریشان بیرون می کنند؟
مرتضی امیری اسفندقه درباره وقایع بعد از انتخاب قصیده بلندی را برای مقام معظم رهبری قرائت کرد.

ایران من بلات مهل بر سر آورند
مگذار در تو اجنبیان سر برآورند
در تو مباد میهن مستان و راستان
تزویر را به تخت به زورِ زر آورند
چیزی نمانده است که فرزندهای تو
از بس شلوغ حوصلهات را سرآورند
یک هفته است زخمی رعب رقابتی
در تو مباد حمله به یکدیگر آورند
همسنگران به جان هم افتادهاند و سخت
در تو مباد حمله به همسنگر آورند
با دست دوستی نکند راویان فتح
از آستین خویش برون خنجر آورند
فرزانگان شیفته خدمتت مباد
تشنه مقام بازی قدرت در آورند
افتادهاند سخت به جان هم و تو را
چیزی نمانده است به بام و درآورند
چیزی نمانده است قیامت به پا کنند
خسته شکستهات به صف محشر آورند
تا حل کنند مشکل آسان خویش را
چیزی نمانده اجنبی داور آورند
وجدان بس است داور ایرانی نجیب
شاهد نیاز نیست که در محضر آورند
در تو برای هم وطن مرد من مخواه
یاران روزهای خطر لشگر آورند
بردار و در کلیله و دمنه نگاه کن
در تو مباد فتنه سر مادر آورند
در تو مباد مکر شغال و صدای گاو
همسر شوند و حمله به شیر نر آورند
نه نه مباد هیچ اگر بوده پیش از این
در تو به جای شیر شغال گر آورند
نه نه مباد باز امیر کبیر من
«بهر گشودن رگ تو نشتر آورند»
نادر حکایتی است مبادا که بر سرت
یاران بلای حمله اسکندر آورند
ساکت نشستهای وزن من سخن بگو
چیزی نمانده حرف برایت در آورند
در تو مباد جای بدنهای نازنین
از آتش مناظره خاکستر آورند
نه نه مباد مغز جوانان خوراک جنگ
فرمان بده که کاوه اهنگر آورند
پای پیاده در سفر رزم اشکبوس
فرمان بده که رستم نامآور آورند
سیمرغ را خبر کن و با موبدان بگو
تا چارهای را به دست بیاید پر آورند
با این یکی بگو که خودت را نشان بده
خوارت مباد در نظر و منظر آورند
با آن دگر بگو سر جای خودت نشین
کاری مکن که حمله بر این کشور آورند
همسنگر به جان هم تافتادهاند و گرم
تا نان برای مردم ناباور آورند
مردم که آمدند به اعجاز رآی خویش
از لجههای رنگ، جهان گوهر آورند
مردم در این میانه گناهی نکردهاند
مردم نیامدند تب بر برآورند
ایران من بلند بگو ها بگو بگو
مردم نیامدند که چشم تر آورند
مردم نیامدند که بر روی دستها
از حجم سبز دسته گل پرپر آوردند
مردم نیامدند که از انفجار سرخ
از خون عاشقان وطن ساغر آوردند
مردم نیامدند خدا را عوض کنند
مردم نیامدند که پیغمبر آوردند
مردم نیامدند بلا شک تلف شوند
مردم نیامدند یقین تسخر آورند
مردم نیامدند که بازی خورند و باز
آه از نهاد طبع پشیمان برآورند
مردم نیامدند دو دسته شوند و باز
حمله بهم به دمدمه سر تا سر آورند
مردم نیامدند سر پی تن ای دریغ
مردم نیامدند تن بی سر آورند
مردم که هر همیشه فرو دست بودهاند
تا بر فراز دست یکی سرور آورند
مردم نخواستند که از فتح سومنات
با خود ولو حلال زن و زیور آورند
مردم نخواستند به بزم مفاخره
همیان نقره خلطه سیم و زر آورند
مردم نخواستند بساطی به هم زنند
مردم نخواستند که نامی برآورند
مردم که پاسدار شکست و درستیاند
ناظر به هر چه خیر به هر چه شر آورند
مردم که داوران کهنسال و کاهنند
نه مهرههای پوچ که در ششدر آورند
مردم که فوتشان سخن و فنشان غم است
مردم که آمدند سخن گستر آورند
مردم که هیچشان هنری غیر عشق نیست
مردم که آمدند هنر پرور آورند
کوزهگران کوزه شکسته که قادرند
با یک کرشمه کوزه و کوزهگر آورند
مردم که آمدند چراغ امید را
در ظلمت شبانه به هر معبر آورند
مردم که آمدند کتاب و کلاس را
از پایتخت جانب ابیدر آورند
مردم که آمدند سر سفره همه
فصل بهار شبچره نوبر آورند
مردم که آمدند که ایران پاک را
بار دگر به نطق سر منبر آورند
همسنگران به جان هم افتادهاند و مات - گیج
تا از کدام سنگر گم سر در آورند
ایران من بلند به این مؤمنان بگو
غافل مباد جای شما کافر آورند
از راز پاک تو که همان اسم اعظم است
غافل مباد اهرمنان سر درآورند
از دست تو مباد برون بیملاحظه
یاران موج تفرقه انگشتر آورند
چاقو نگفت دسته خود را نمیبرد
کاری بکن فرو به رفاقت سر آورند
کاری بکن که دست رفاقت دهند و پاک
نام تو را دوباره فرا خاطر آورند
در باختر به یاد تو محفل به پا کنند
نام تو را به زمزمه در خاور آورند
هنگام نطق، بعد سرآغاز نامها
نام تو را در اول و در آخر آورند
ایران من به عرصه دید و شنید قرن
کورت مباد هرگز و هیچت کر آورند
در تو مباد تهمت نکبت به آن پسر
در تو مباد حمله بر این دختر آورند
در تو مباد خیل صراحیکشان شب
هنگام روز محض ریا دفتر آورند
در تو مباد روضه خون خدا غریب
در تو مباد حمله به دانشور آورند
ایران من قصیده برایت سرودهام
با شاعران بگوی از این بهتر آورند
تکرار شد اگر به دو سه بیت قافیه
فرمان بده قصیدگکی دیگر آورند
تکرار قافیه به تنوع خلاف نیست
خاصه که در حمایت شعر تو آورند
از شاعران بپرس که در شعر میشود
جر را به حکم قافیه یا جر جر آورند
یا زنگ قافیه همه هر آب رفته را
در شعر میشود که به جوی و جر آورند
در شعر میشود سر و افسر کنار هم
باشند و گاه افسر و گاهی سر آورند
گاهی سر آورند و نیارند افسری
گاهی نیاورند سر و افسر آورند
یعنی یکی دو بیت به این شیوه میشود
سر را به لطف قافیه پشت سر آورند
افسار نیز قافیه افسر است گاه
در شعر گاه قافیه دیگر تر آورند
موسیقی کناری افسار افسر است
از شاعران بپرس که نیکش آورند
ایران من قصیده برایت سرودهام
مدح تو را قصیده مهل ابتر آورند
بستم به بال و سپردم به ابرها
از تو خبر برای من مظطر آورند
یزان پاک یار تو باد و فرشتگان
از ایزدت به مهر فروغ و فر آورند
این خانه باغ هر چه درخت رشید و شاد
نقش غمت مباد که بر سر در آورند
از نفیرههای سنگ به جای گل و گیاه
پرچین ترا مباد که بر سر در آورند
آیینه تمام قد عشق پیش تو
یاران چگونه سر زخجالت برآورند
این شاخههای سر به در ریشه در خزان
در محضر بهار چه برگ و بر آورند
من عاشقانه صوفیم و شاعر وطن
بیرون مرا سخره که از چنبر آورند
اسفندم و به پای تو بیتاب سوختن
چشم بد از تو دور بگو مجمر آوردند
من رآی دادهام به تو و میدهم هنوز
از کاسه چشمهای مرا گر در آورند