
دم بچه های خوابگاه گرم ...رفیق
این حس تعلق جدیدتون رو که در پستهای
قبلی اشاره کردید عرض کردم...بیزحمت یک اسکیسی چیزی از روش بزنید .
ببینیم
چقدر پیشرفت کردید
پ
وقتی آمدیم دانشگاه رشته ی معماری ، یک استادی داشتیم به اسم رهبری منش.
شما او را خوب میشناسی رفیق.
کلاس های بیان معماری اش یادت هست؟!
روز اول گفت هر کس یک مداد و کاغذ در بیاورد و احساسش را از آمدن به دانشگاه اسکیس بزند.
این اولین باری بود که این لغت به گوشم میخورد.
یک نیم ساعتی فقط به دانشجویان برق گرفته توضیح داد که اصلا اسکیس یعنی چه؟!
بعد گفت نیم ساعت وقت دارید.
بسم الله.
.
.
هر کس یک طرحی زد.
چیزی گفت.
بعضی ها متنی نوشتند.
بعضی ها هم مثل امتحان نقاشی اول ابتدایی دو تا کوه کشیدند با خورشیدی که هرگز نمیفهمید این همه سال که نقاشی اش میکنند دارد طلوع میکند یا غروب.
و آخر سر همه کارهایشان را به زحمت چسباندند به برد کلاس و راجع به آن توضبح دادند.
گذشت...
حالا ترم آخرم.
خیلی وقت ها واژه ها را خواسته و ناخواسته اسکیس زده ام.
بعضی شده اند یک اثر معماری و بعضی فقط یک نقاشی اند.
اما حالا خودمانیم بگذار یک اعترافی بکنم.
بعضی چیزها را نمیشود اسکیس زد.
نمیشود در قالب برد.
همان چیزهایی که نمیشود نوشتشان.
همان چیزهایی که نمیشود گفتشان.
همان چیزهایی که نمیشود کشیدشان.
.
.
به اینجا که میرسی..
باید
قلمت را زمین بگذاری..
دفترت را ببندی..
صورتت را بگذاری روی صورت آسمان..
و دلت را بسپاری به نگاه خداوند.
شاید برای همین است که برای فنا هیچ اسکیسی قشنگ تر از کاغذ سفید بی خط نیست.
کاغذی که دلش را به نگاه خداوند سپرده..
حس تعلق من میتواند همین هوایی باشد که حالا توی اتاق تو جریان دارد..
.
.
بعضی چیزها را معماری هم درک نمیکند!
.
.
.
تخصص خوب است رفیق.
تا وقتی خودش آفت نباشد.
























شعر بسیار زیباست
با همین بیت اولش سرچ کنید فایل قدیمیش رو هم پیدا میکنید.
سر اومد زمستون شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومدو شب شد گریزون