۰۶بهمن
بدون عنوان
جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۱، ۰۴:۱۷ ب.ظ
می آیم پشت سیستم مینشینمدست میکنم توی دکمه های کیبوردکه مثلا حرف های مانده ته گلو را بریزم سر انگشتهامولیحرفهای ته گلو لود نمیشود که نمیشود..میروم سراغ حرف هایی که نوک زبانم اندمیآیم بنویسمشانیکهو میشوم رفیق نمو که حافظه اش ریست میشد..یادم نمیآید که نمیآید..میروم سر مطالبی که از قبل چرکنویس کرده ام و گذاشته ام که بعدا با یک کمی ویرایش منتشرش کنماصلا انگار نه انگار که من این را قبلا نوشته ام!موضوعش اصلا به خاطرم نمیرسد..خجسته شده ام کلا..وقتهایی که خیلی خوشمیا خیلی ناراحتیا خیلی عصبانیرگ خجستگی ام گل میکند..بعد یک مدتی ساکت میشوم..بعدشکم کمبسته به انرژی محیطریکاوری میشوم..راستش را بخواهیدلم میخواستاز منشی خدایک وقت خصوصی ِ حضوری بگیرمآخر نه که او نباشدمن هیچوقت حاضر نیستم..شاید بخاطر وقت هم که شده حاضر شوم..بعد به قول آن برادرمانبا هم دو تا چایی پررنگ بخوریم..بپرسم ببینمدلش برای ما سوختهیا دارد از جنس دیگری گوشمالی مان میدهدیا دارد دیفالت را عوض میکند،که دقیقا سر بزنگاهما را راهی سفر میکند..منآدم عجول و کم صبر و کم طاقتی ام.از آن آدمهاکه اگر کم صبری ام را ببینی لج ت در میآید..و دلت میخواهد بزنی زیر گوشم..از آنها که وقتی کلافه میشوندهمه را کلافه میکنند..اصلا توی قاموس شان چیزی به اسم توداری و آبرو داری وجود ندارد...از آنها که رنگ رخسار خبر میدهد و الخ...از شنیدن این همه حرف، تیکه ی آبدار، ناسزا، سزا، با ربط و بی ربط..از حس کردن این همه انگشت اشاره..این همه نگاه های چپ کی و راست کی..کلافه ام.لطفا اگر کسی حال داشت و این پست را تا اینجا خواندبرای من دعا کند..خیلی زیاد..
۹۱/۱۱/۰۶
عطیه