۱۳دی
یا حبیب الباکین
چهارشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۱، ۰۶:۰۹ ق.ظ
روضه خوان ها زیادی شلوغش میکنندحرمله آنقدرها هم که میگویند تیر انداز ماهری نبودهدف های روشنی داشت..چشم عبّاس،گلوی تو،سینه ی حسین..تنها تو بودیکه خوب فهمیدیاستخوانی که در گلوی علی بودسه شعبه داشت...فقط شش ماه علی بودن را طاقت آوردی..خون تو جاذبه ی زمین را از بین برد..حالا پدرت یک قدم سوی خیمه میرود..برمیگردد..میرود..برمیگردد..عرق شرممرد را تشنه تر میکرد..باز هم یک قدم میرود..برمیگردد..میرود پشت خیمه هابا غلاف شمشیربرایت از خاکگهواره میسازد..تا دیگر صدای سم اسبان وحشی از خواب بیدارت نکند..رباب میرسد از راهبا نگاهبا یک جمله ی کوتاه:آه آقا!خوتان که سالمید انشالله؟اصغرم فدای سرت...
۹۱/۱۰/۱۳
عطیه