۱۴ارديبهشت
تجربه ی نوجوانی
پنجشنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۱، ۰۳:۳۰ ب.ظ
اولین باری که دلم خواست کتابی بخرمتابستانی بود که میرفتم راهنمایی..رفتم به مادرم گفتم پولم برای خرید کتاب کافی نیست، یه کم پول میخوامگفت چی میخوای بخری؟گفتم هشت کتاب سهراب سپهری.بابام مخالف بود..میگفت بچه جون شعر و شاعری که واسه آدم نون و آب نمیشه!وقتی اصرار زیاد منو دید، خودش رفت و هشت کتاب رو برام خرید..یه کتاب در قطع وزیری، که جلدش قهوه ای روشن بود و روش با طلاکوب اسم کتاب نوشته شده بود..- بعدها خواهرجانم لطف کردند و در نبود من کتاب مذکور رو به یکی از دوستانشون به عنوان هدیه تولد بذل و بخشش فرمودند!! قصه ی کیسه ی خلیفه و این حرف ها!!!-کتاب شده بود خوراک صبح و شبم..اینقدر خوانده بودمش که حفظ شده بودم.به جای خواندن، میخوردمش..یک جایی توی کتاب مسافر یا شاید هم صدای پای آب، نوشته بود«وسیع باش، و تنها، و سربه زیر و سخت...»تمام روزهای راهنمایی و دبیرستانموقتی اوضاع ذهنی ام آشفته میشد،این بند را میخواندم..این بند راگاه گاهیاین روزها همباید بخوانم.بچه که بودیممدام توی نگاه قیاس کننده اطرافیان بودیمو همیشه معترض بودیم به این نگاه.حالا دارم فکر میکنممنشا بعضی خلقیات امروزمهمان قیاس ها و نتیجه گیری های مسخره ی آنروزهاست..
۹۱/۰۲/۱۴